چرت و پرت!!
چرت، پرت، چرت، پرت، چرت، پرت، چرت، پرت، چرت، پرت،...

 


تو به من خندیدی

حمید مصدق:

تو به من خندیدی
و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال‌ها هست که در گوش من آرام، آرام
خش‌خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم،
که چرا خانه‌ی کوچک ما سیب نداشت؟

 

 

 

 



ادامــ.....ــه
+ کلمات کلیدی : عشق، شعر، داستان
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

نیا باران

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل،

 یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد

نیا باران پشیمان می شوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و مردم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در این جا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

نیا باران

نیا باران




+ کلمات کلیدی : شعر
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

پیرمرد و دخترک...

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- چون قشنگ نیستم !
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم !
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره...

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد...
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!




+ کلمات کلیدی : عشق، داستان
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

!!مجادله بر سر یک خال!!

!!مجادله در ادبیات بر سر یک خال!!

 

حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عیادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟!!




+ کلمات کلیدی : شعر
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

نامه ای به خدا

کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود "نامه ای به خدا"
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:

"خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن."

 

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرتار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار چمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: "نامه ای به خدا" 

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

 

 

"خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!!!!!!!!"




+ کلمات کلیدی : داستان
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

دوستت دارم

شب که می رسد به خودم وعده می دهم 
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت
صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگویم 
رسیدن شب را بهانه میکنم
و باز شب می رسد و صبحی دیگر
و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم
بگذار میان شب و روز باقی بماند که 
چه قدر
دوست دارم......




+ کلمات کلیدی : عشق
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

پنج وارونه!

 پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسید 
من به او خندیدم 
کمی آزرده و حیرت زده گفت 
روی دیوار و درختان دیدم 
باز هم خندیدم 
گفت دیروز خودم دیدم 
مهران پسر همسایه 
پنج وارونه به مینو میداد 
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید 
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم 
بعدها وقتی غم 
سقف کوتاه دلت را خم کرد 
بی گمان می فهمی 
پنج وارونه چه معنا دارد




+ کلمات کلیدی : عشق، شعر
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

مــادر

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.
یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم. 
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!!!

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد!!! 
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!
اون هیچ جوابی نداد حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم ...



ادامــ.....ــه
+ کلمات کلیدی : عشق، داستان
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

یک حرکت زیبا

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»...



ادامــ.....ــه
+ کلمات کلیدی : داستان
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

داستان گوجه فرنگی

مرد بیکاری برای سمت آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه‌ش کرد و تمیز کردن زمینش رو به عنوان نمونه کار دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیل‌تون رو بدین تا فرم‌های مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنین و همین‌طور تاریخی که باید کار رو شروع کنین..»

مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»

رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمی‌تونه داشته باشه.»

مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمی‌دونست با تنها 10 دلاری که در جیببش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه‌فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه‌ش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید می‌تونه به این طریق زندگی‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پول‌ش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت.



5 سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده‌فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آینده‌ی خانواده‌ش برنامه‌ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه‌ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شون به نتیجه رسید، نماینده‌ی بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده‌ی بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. می‌تونین فکر کنین به کجاها می‌رسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً می‌شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.»

 




+ کلمات کلیدی : داستان
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

آموزش

 مادری پسرش را به نزد مهاتما گاندی برد و خواهش کرد: "مهاتما،لطفا فرزند من را نصیحت کنید که شکر نخورد."

گاندی پس از لحظه ای مکث گفت: "پسرت را دو هفته دیگر نزد من بیاور."

 دو هفته بعد، زن با پسرش بازگشت. گاندی خوب در چشمهای پسرک نگریست و گفت: "شکر نخور"

 زن، سپاسگزار اما بهت زده پرسید: "برای چه از من خواستید دو هفته بعد بیایم؟ می توانستید همان بار پیش این حرف را بزنید!"

 و گاندی پاسخ داد: "دو هفته پیش، من خودم شکر خورده بودم!!!!!!!!"




+ کلمات کلیدی :
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

Last Moment

You have to live moment to moment, you

Have to live each moment as if it is the

Last moment. So don’t waste it in

Quarreling, in nagging or in fighting.

Perhaps you will not find the next

Moment evenfor an apology.

 

از لحظه به لحظه زندگی کردن گریزی نیست.

باید هر لحظه را چنان زندگی کنی که گوی واپسین لحظه است.

پس وقت را در جدل،گلایه و نزاع تلف نکن.

شاید لحظه بعد حتی برای پوزش طلبی در دست تو نباشد.




+ کلمات کلیدی : انگلیسی
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

گیلاس آبی

این نردبان امید است!

برای رسیدن به آرزو هایت 

باید از آن بالا بروی...

نگران هیچ چیز نباش دوست من

من پایه اش را محکم گرفته ام!!!

 

"گیلاس آبی"




+ کلمات کلیدی : گیلاس آبی، شعر
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

به جای آن که به تاریکی لعنت بفرستید، یک شمع روشن کنید...

*به یاد داشته باش که امروز طلوع دیگری ندارد.     "دانته"

*در طول زندگی از کسانی که همیشه با من موافق بودند، چیزی نیاموختم.     "آندره مالرو"

*دری را که نمی توانی باز کنی، نبند.     "حضرت علی (ع)"

*بزرگ ترین امید آن است که امید را به قصد کشت کتک بزنیم!     "جان اشتنبگ"

*بیشتر کسانی موفق شده اند که کمتر تعریف شنیده اند.

*اهل سیاست پاسخگو هستند!     البته تنها به پرسشهایی که دوست دارند!!!

*باز کردن اندیشه های بسیار بر کامات اندک، ویژگی ذهن های برجسته است.     "آرتور شوپنهاور"

*تلویزیون ثابت کرد مردم به هر چیزی نگاه کنند مگر به همدیگر!     "آن لاندرز"

*به جای آن که به تاریکی لعنت بفرستید، یک شمع روشن کنید.     "کنفسیوس"

*...شما هم اگه جمله ی قشنگی دارین، بنویسین...




+ کلمات کلیدی :
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

گیلاس آبی

عزیز دلم 

زندگی من به اندازه کافی شبیه فیلم های هندی بی سر و ته هست!

تو دیگر پشت درخت های تقدیر و حادثه پنهان نشو!!

 

"گیلاس آبی"




+ کلمات کلیدی : گیلاس آبی
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

گیلاس آبی

دستمال کاغذی را با اشک هایت تر کن

و روی قلبت بکش...

عشق همچنان در وجودت نفس می کشد،

فقط کمی خاک گرفته است!!!

 

"گیلاس آبی"




+ کلمات کلیدی : گیلاس آبی، عشق
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

گیلاس آبی

تا هر کجا که بگویی می آیم

حتی چندین قدم پیش تر!

عشق هیچ وقت ما را محدود نکرده

او با آزادی، قـــــــرن هاست که برادر است!

 

"گیلاس آبی"




+ کلمات کلیدی : گیلاس آبی، عشق
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

دشوار....

آری، دوست داشتن بسیاری از آدم ها دشوار است      اما...

فراموش نکن که دوست داشتن تو 

برای بسیاری از آنها دشوار تر است!!




+ کلمات کلیدی : عشق
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

مگس!

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد، گَندم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
……
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم




+ کلمات کلیدی : عشق، شعر
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

گیلاس آبی

مواظب خودت باش دوست من

تو هم داری هرروز گران تر از روز قبل می شوی!

مغرور زندگی کن!

ما از پفک نمکی که کمتر نیستیم!!!

"گیلاس آبی"




+ کلمات کلیدی : گیلاس آبی
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

گیلاس آبی

مرزهای غیر ضروری را مدادها کشیده اند!

و من روزی تمامشان را زیر پا خواهم گذاشت.

گویی انسان ها فراموش کرده اند

که مداد،

ساخته دست خودشان بوده است!!!

 

"گیلاس آبی"




+ کلمات کلیدی : گیلاس آبی
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

گیلاس آبی

می دانم برایت سخت است

دیوانگی هایم را ببخشی و فراموش کنی !

چراکه هنوز در بهترین خاطراتت

رد پای کار های بی منطق من

دیده می شود !!!

 

"گیلاس آبی"




+ کلمات کلیدی : گیلاس آبی
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

گیلاس آبی

عزیز دلم،

تو هم این قلب را 

به زنجیر بکش، بسوزان و ویران کن!

من و اجدادم 

از زمان حمله ی مغول ها

به این جور چیز ها عادت کرده ایم!!!

 

"گیلاس آبی"




+ کلمات کلیدی : گیلاس آبی
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر

گیلاس آبی

این که کداممان عوض شده ایم 

اصلا مهم نیست!

لحظه ها در گذرند و این میان...

عشق است که یتیم مانده!!!

 

"گیلاس آبی"




+ کلمات کلیدی : گیلاس آبی، عشق
+ نویسنده : کیانا ... + تاریخ : پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ ...       نظـــ..ـــر


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به چرت و پرت!! مي باشد.