مشعل

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
«خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟»
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
«خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم...»

/ 10 نظر / 7 بازدید
سارا (دنیای سپید)

سلام خوبید شما؟ من قبلاً هم به وبلاگ شما اومدم.زیبا می نویسید. خوشحالم دوباره پیداتون کردم.من میومدم ولی معمولاً نظر نمیذاشتم.خوشحال می شم بیاین وبلاگم![گل] این شعر هم تقدیم به شما: بر لبانم غنچه ی لبخند پژمرده است، نغمه ام دلگیر و افسرده است. نه سرودی نه سروری نه هم آوازی نه شوری زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است، یا که خاک مرده بر روی شهر پاشیده است؟ این چه آئینی، چه قانونی، چه تدبیری است؟ من از این آرامش سنگین و صامت آسیم دیگر! من از این آهنگ یکسان و مکرر، عاصیم دیگر! من سرودی تازه می خواهم/جنبشی، شوری، نشاطی، نغمه ای، فریاد هایی تازه می جویم! من به هر آئین و مسلک کاو کسی را از تلاشش باز می دارد یاغی ام دیگر. من تو را در سینه، ای امید دیرین سال خواهم کشت- من امیدی تازه می خواهم. "قسمتی از شعر یاغی از دکتر شفاف"

یک من

تلخی که چاشنیه ..اصلش خوشمزست.. مرسی..

فرناز

وبت خیلی جالبه.همه مطالبش رو خوندم.دستت درد نکنه.[ماچ]

ملیکا

خیلی ممنون که به وبلاکم سر زدی.راستی این مطلب و از کتاب شما عظیم تر از انی هستید که می اندیشید نوشتی؟منم یکی داشتم ولی با خودم اینجا نیاوردم

عاطفه

سلام گلم خوووووبی؟؟؟؟ عیدت مبارک عزیزم[پلک]

سام

سلام کیانای عزیز,عیدت مبارک,راستی وبت خیلی قشنگه,سعی میکنم هر روز بهت سر بزنم. همیشه پیروز باشی.

سام

سلام کیانا جان,فقط خواستم عرض ادب کنم,موفق باشی.

Farshad

سلام دوست عزیزم کیانا جان دلم برات تنگ شده بود. یه سری هم به ما بزن ! بوس بوس .